محمد مانی دانشمندِ آینده
تاريخ : يکشنبه 3 دی 1391 | نویسنده : samira.aghakhani@yahoo.nl
بازدید : مرتبه

پدر چه خوب و نازی

 

niniweblog.com

 

برام آینده سازی

 

niniweblog.com

 

روزهای خوب و تعطیل

 

niniweblog.com

 

با من میای به بازی

 

niniweblog.com

 

روزا مشغول کاری

 

niniweblog.com

 

شبا شادی میاری

 

niniweblog.com

 

با این کارای خوبت

 

niniweblog.com

 

مارو می کنی راضی

 

niniweblog.com

 

تو شادی آفرینی

 

niniweblog.com

 

از همه بهترینی

 

niniweblog.com

 

مرد خوب خدایی

 

niniweblog.com

 

امید خوب مایی

 

niniweblog.comقلبماچ

 

 



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 4 دی 1391 | نویسنده : samira.aghakhani@yahoo.nl
بازدید : 471 مرتبه

 

 

 



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 30 آذر 1391 | نویسنده : samira.aghakhani@yahoo.nl
بازدید : 413 مرتبه

 



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 9 آبان 1391 | نویسنده : samira.aghakhani@yahoo.nl
بازدید : 953 مرتبه

پسر گلم موضوع اسمت و دلیل نام گذاریت از این قراره که :

چون به قول مامانم دختر تو خانواده ی ما زیاد بود و  پسر یکی و به قول معروف خانوادم حسابی پسری بودن اسم دختر که می اومد اه و اوه می کردن :( و دوست داشتن اگه بچه دار شدم پسر بیارم به محض بارداریم از خدا خواستم که پسر بهم بده و چون  از 1جا شنیده بودم که اگه با خدا عهد کنیم که اگه پسر دار شدیم اسمشو محمد بزاریم خدا بهمون می ده از همون اول گذاشتن محمد روی اسمت 100% و قطعی شد ... پدرت هم با این موضوع موافق بود ( چون ایشون هم حسابی پسر دوسته ) و حرفی نداشت ولی بعد تولدت و تصمیم برای نام گذاریت چون از اسم مه زیار خوشش می اومد و دوست داشت اسمتو مه زیار بزاره ؛ خیلی اصرار داشت که اسمتو بزاریم محمد مه زیار اما من قبول نکردم و گفتم محمد مانی (هنوزم شرمندشم که به حرفش گوش ندادم :) 

خلاصه منم که از اسم مانی خیلی خوشم می اومد ( چون معنیش هم جاوید و ماندگاره ) گفتم بزاریم محمد مانی :) (الهی فدات بشه مامان ) Smiley

و بالاخره با اینکه پدر گلت زیاد موافق و راضی نبود اسمت به نام محمد مانی تصویب شد ...niniweblog.com



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 9 آبان 1391 | نویسنده : samira.aghakhani@yahoo.nl
بازدید : 868 مرتبه

الآن ساعت 3:13 دقیقه بعد از ظهره نمی دونم چی شد که من یاد آینده ی زندگی و شغلی تو عزیز دلم افتادم و به نظرم رسید که توی وبلاگت چند کلمه ای باهات حرف بزنم تا بعدها بخونی ...

پسر گلم

هر چی می گذره و تو بزرگ و بزرگتر می شی نگرانی من واسه ی آینده ت بیشتر و بیشتر می شه و تازه می فهمم که مادر و پدر خودم برای ما چهار تا چه آرزوهایی داشتن ...

می نویسم که بشه و می دونم که حتماً همین ها که دلم می خواد و می گم میشه :

 که به امید خدا یه پسر باهوش باشی ، همیشه سالم و صالح باشی . عالم بشی .. دوستان بسیار خوب و فهمیده و تحصیل کرده ای پیدا کنی و روز به روز باکمالات و موفق تر از قبل بشی و اینو هم از صمیم قبل بگم که آرزومه که تو رو تو لباس یک پزشک و جراح معروف ببینم و مطمئنم که می بینم و خواهی شد و  منو به این آرزوم می رسونی

و در آخر انقدر عمر کنی که ایشالله نبیره هاتو هم ببینی عشق من ...



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 9 آبان 1391 | نویسنده : samira.aghakhani@yahoo.nl
بازدید : 907 مرتبه

پدر چه خوب و نازی

 

niniweblog.com

 

برام آینده سازی

 

niniweblog.com

 

روزهای خوب و تعطیل

 

niniweblog.com

 

با من میای به بازی

 

niniweblog.com

 

روزا مشغول کاری

 

niniweblog.com

 

شبا شادی میاری

 

niniweblog.com

 

با این کارای خوبت

 

niniweblog.com

 

مارو می کنی راضی

 

niniweblog.com

 

تو شادی آفرینی

 

niniweblog.com

 

از همه بهترینی

 

niniweblog.com

 

مرد خوب خدایی

 

niniweblog.com

 

امید خوب مایی

 

niniweblog.comقلبماچ

 

 



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 9 آبان 1391 | نویسنده : samira.aghakhani@yahoo.nl
بازدید : 500 مرتبه

 

 

 



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 9 آبان 1391 | نویسنده : samira.aghakhani@yahoo.nl
بازدید : 376 مرتبه

 

 



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 9 آبان 1391 | نویسنده : samira.aghakhani@yahoo.nl
بازدید : 472 مرتبه

اینجا ساعت 6ونیم صبحه و پسر گلم آماده شده تا بره مدرسه (کلاس اول) و منتظر آژانسه اما چون حسابی خوابش می اومد اینطوری روی کاناپه بیهوش شده

 

 

 



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 11 بهمن 1390 | نویسنده : samira.aghakhani@yahoo.nl
بازدید : 833 مرتبه

از مدرسه که اومدی بهت نشون دادم این عکسو تو وبلاگت گذاشتم حسابی ناراحت شدی و اخم کردی و سرم داد زدی :)

اینو بردار مادر ! زشته ... همه فکر می کنن من زن دارم بد آموزی داره D:

 

 

 



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : سه شنبه 11 بهمن 1390 | نویسنده : samira.aghakhani@yahoo.nl
بازدید : 925 مرتبه

این نقاشیو عزیز مامان ساعت 8 صبح وقتی من خواب بودم کشید و منو بیدار کرد تا نشونم بده و منم همون موقع ازش عکس انداختم تا برای یادگاری نگهش دارم

 



موضوع :
صفحه قبل 1 2 صفحه بعد